اتوبوس ـی به نام هوس

...

 

 

غلت می‌زنی در خاطرم و همین. سنگینی ِ جسمِ نه چندان سنگین‌‌ت با من است و همین. پس ِ ذهن‌م، جلوی چشمانِ نگرانم، در نور ِ روز و پیراهن ِ راه‌ راه و سی‌گار و مبل ِ بنفش‌‌ت و آنچنان مبهوت ِ فیلم با حواسی که نه چندان پرت، مجسم ‌ترینی و همین. در خیابان، پاهات را که می‌کشی روی زمین و مردم که از میان‌‌مان رد می‌شوند و عقب که می‌مانم و دست‌م که در میان ِ هوا و همین. 

 

+ به اشتباه خواندم اسمت را همین ...

+  دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴ساعت 23:52  بلانش دوبوآ 

به سیل ِ اشک‌ـم گواهی ای شب ...

 

 

از هشتاد و نه سالها می‌گذرد اما هنوز صدای تِق تِق ِ کیبُرد ِ کامپیوتر ِ قدیمی توی گوشم هست. بحث می‌کردیم و من با حرص دکمه‌های کیبُرد را فشار می‌دادم. بگذریم که من آن روزها هیچ از شعر و شاملو و فلان و فلان  نمی‌دانستم و فقط طوطی‌وار حرف‌های نازی را تکرار می‌کردم. آن روزها دایل آپ را به اِی دی اِس اِل ارتقاء داده بودیم و من می‌توانستم تا خود ِ صبح با خیال راحت از شعر و داستان و زندگی وعشق با شما صحبت کنم. زبان ِ من تصویر بود و زبانِ شما موسیقی. یادتان هست که اسم ِ *شبِ جدایی ِ* همایون را به * برای بلانش* تغییر داده بودید و برایم فرستاده بودید؟  امروز که همکارم از میان ِ آن همه آلبوم ِ موسیقی، شب ِ جدایی را پلی کرد، همان موقع  به مرجان پیغام دادم که* میخوام پناه ببرم به دستشویی و همونجا زار بزنم.* و شما نمی‌دانید حفظ ظاهر در محل ِ کار چقدر سخت است و هشت ساعت از روز را کسی غیر از خود بودن و ادا در آوردن چقدر سخت است. آخ. چقدر دل‌ـم می‌گیرد آقای کاف. چرا هیچ وقت صدایتان نزدم؟ چرا هیچ وقت ضمیر ِ شما را به تو تغییر ندادم؟ و چرا همیشه فکر کردم هیچ کس مثل ِ شما مرا همانطور که هستم دوست ندارد؟! و یک بار هم برای این جمله‌ی* بلانش تو معشوقه‌ی من نیستی* یک پستِ بلند بالا نوشتم و حسابی دشنام‌تان دادم که اصلن یک مرد ِ چهل ساله را چه به این حرفها. و بعدتر پیش ِ خودم آن جمله‌ای که به کردی برایم نوشتید را به دوستت دارم معنی کردم، بی‌آنکه کلامی از زبان ِ شما بدانم. انگار که اصرار داشته باشم به دوست داشتن ِ شما. دل‌ـم می‌گیرد آقای کاف. دل‌ـم از افسردگی  و مسیر ِ بوکان به تهران به دکتر و مریضی ِ شما می‌گیرد. دل‌ـم از کتاب‌های نخوانده‌ و حوصله‌ی نداشته‌تان می‌گیرد. دل‌ـم از یاقوت ِ دسته بلند ِ تنبور شکلی که برایم فرستادید و هیچ‌وقت نواختن‌ـش را یاد نگرفتم، می‌گیرد. شما را در کنج ِ غم خزیده دوست ندارم. شما باید سازدهنی بزنید و تنبور بسازید و شب به شب برایم از سختی‌های زندگی در بوکان بگویید. کاش کاری از دستم بر می‌آمد. کاش زندگی با شما، با ما مهربان‌تر بود ...

 

 

+ بنا بود که دیگر در بلاگفا نباشم اما نشد ... اینجا خانه‎ی من است ...

 

 

+  شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۴ساعت 2:3  بلانش دوبوآ  | 

...

 

 

اولین بار که حس کردم باید خم شوم و تکه تکه هایم را از مقابل دیگران جمع کنم، پنجم ِ دبستان بودم. من شکسته بودم و معلم ِ چاق ِ یک چشم بزرگ، یک چشم کوچک، بازوی مرا به حرص فشرده بود که چرا انشای کذایی ِ * نوروز چگونه گذشت ؟ * را ننوشته‌ام. بعد هم چیزی بارم کرده بود و من مجبور شده بودم خودم را جمع کنم و به نیمکتم برگردم. نیمکتی در ردیف وسط و کنار ِ سوگولی ِ کلاس. جایی که به اختیار آن را انتخاب نکرده بودم. من دختر ِ کم حرف ِ سبزه‌ روی ِلاغرویی بودم که از نیمه های سال به آن خراب شده منتقل شده بودم. چرا باید برای ننوشتن از نوروزی که تمام‌ـش به عذاداری برای پای ِ شکسته‌ی بابا گذشته بود، تحقیر می‌شدم؟ نوروز ِ من تلخ گذشته بود و حتا مداد گره‌ای که خواهر ِ عقد کرده‌ام برایم خریده بود، طعم‌ـش را عوض نکرده بود. خب تعطیلات بد گذشته بود و قبل ترها هیچ‌کس جز برای انشاهایی که خواهر وسطی‌ام به جای من نوشته بود، کف نزده بود. دیگر چیزی از شکستن به خاطرم نمانده تا کلاس ِ ریاضی و ناتوانی‌ام در جذر گرفتن. من متوسط بودم و شاید هم ضعیف. اصلن نمی‌دانم جذر ِ لعنتی حالا کجای زندگی مرا گرفته و چه چیزی از آن رادیکالِ بی‌خود مانده، جز خاطره‌ی مزخرف‌ـش که گاه و بی‌گاه گلویم را فشار می‌دهد. 

 

+ بلاگفا کشت مارا ...

+  چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:9  بلانش دوبوآ  | 

...

 

 

در راه ِ بازگشت کسی که پشت ِ رل بود، آرام‌تر می‌راند. انگار فهمیده بود دلمان نمی‌خواهد به خانه‌ی اجدادی برگردیم. من  سرم را از پنجره‌ی ماشین بیرون برده بودم و به آسمان نگاه می‌کردم. حس می‌کردم هر آن ممکن است برای ناتوانی‌ام در منجمد کردن ِ جیغ‌های از سر ِ خوشحالی‌مان، گریه سر دهم. دلم می‌خواست همه چیز همانجا، جایی میان ِ بیابان و سرزمین پدری، تمام شود. کاش نمی‌رسیدیم. کاش متوقف می‌شدیم. کاش ...

 

 

+  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:46  بلانش دوبوآ  | 

...

 

 

من آدم خوش شانسی هستم و در تمام ِ طول خواب دهانم باز می‌ماند و آب ِ دهانم مثل ِ رود جاری می‌شود. هر روز بعد از دست کشیدن بر روی بالش ِ نم دار از بزاق دهانم، لیست سیاه پیام‌های گوشی‌ام را چک می‌کنم و می‌بینم که امروز هم شانس برنده شدن دارم. کافی‌ـست بلندترین کلمه‌ی فارسی را ارسال کنم که در آن مواردی رعایت شده باشد. بعد با ترس به ساعت نیم نگاهی می‌اندازم و به خودم یک ربع فرصت می‌دهم. و تمام یک ربع را به حالت ِ جنین، لوله شده و با خودم کلنجار می‌روم. اضطراب ِ کاری که چندان هم سخت نیست، دلهره‌ی طی کردن راه تا محل ِ کاری که خیلی هم دور نیست. عذاب درد ِ فک و گونه و دندان که اگر نباشد عجیب است.  سرمای اتاق وادارم می‌کند به غلت زدن و پنهان شدن زیر ِ پتو. می‌دانم که نباید بگذارم امروز هم از دستم در برود. می‌دانم که باید کاری کرد و باز هم گم می‌شوم. هیچ وقت نتوانستم وقتی که باید حرکتی کرد، از جایم تکان بخورم. همیشه گه گیجه گرفتم و کرخت شدم. نفهمیدم چطور و از کجا باید شروع کرد. نشستم و ترجیح دادم خیال پردازی کنم. هر روز خودم را به جای یکی از شخصیت‌های داستان‌های خیالی‌ام گذاشتم. من ِ خوش‌بخت. من ِ بی‌غم. منِ تنها در جاده. من ِ زیبا. من ِ موفق. من و رنگ‌های اکرلیک. من و کتاب‌های خوانده. من و داستان‌های نوشته. من و عکس‌های گرفته. من و کسی. من و کسی خندان. من و برای کسی دلتنگ. و دست ِ آخر رسیدم به خودم. من و شوفاژ. من و شوفاژ و حوله‌ی گرم ِ آبی رو لُپ. من و این همه کار ِ نکرده. من و این همه زشت‌تر از روزهای خوش ِ هجده سالگی. من و تنها. من و بی میل. من و همینی که هست. که هر زمان خواستم همینی که هست را بهتر کنم فهمیدم نمی‌شود. زورم نمی‌رسد. چیزی هست که از بیخ غلط است و باز گه گیجه گرفتم. من آدم ِ خوش‌شانسی هستم و این پیام را روزی دو مرتبه دریافت میکنم. من شانس ِ برنده شدن دارم!

 

+ ...

 

 

+  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:42  بلانش دوبوآ  | 

زنده گی !

 

 

میان ایستادن سر ِ ظرفشویی و شستن ظرفها و هر پنج دقیقه  یک بار ضربه زدن به درِ وامانده‌ی کابینت که جیر جیر می‌کرد و در می‌رفت، میان  پوستِ وَر آمده‌ی دستم از ریکا و کلافه گی‌ـم از بوی دست‌کش های زرد ِ پلاستیکی، میان نگاهِ خیره‌ام به قابلمه‌ی تفلون پریده، میان حسِ ناخوشایندِ خیسیِ لباس ِ طوسی‌ام از آب و کف و میان جینگ جینگ ِ قاشق چنگال‌ها، همان لحظه‌ها که بهتر از هر وقت  دیگری میدانستم *زنده‌گی  بد را نمی‌توان خوب زیست*، به دوست داشتن ِ کسی فکر کردم. به دوست داشتن ِ همان که نیمه شب از روی هوس از من پرسید"هستی؟" و من چقدر دلم خواست باشم. و میان ِ خواستن و تلاش برای بودن، بشقاب از دستم لیز خورد و تکه تکه نشد. زنده‌‌گی ِ من که فیلم نبود. مگر یک بشقاب چقدر می‌توانست زپرتی باشد که لیز بخورد توی ظرف شویی و بشکند؟! و من چقدر دلم خواست زنده‌گی‌م فیلم باشد. و چون نبود فهمیدم نباید بی‌کار ماند. باید به شستن ادامه داد. اسکاچ روی بشقاب، اسکاچ روی قابلمه‌ی چرب، اسکاچ روی دست‌ها و اسکاچ روی نطفه‌ی دوست داشتن...

 

 

+ ...

+ پاییز هم مبارک : )

 

 

+  پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ساعت 0:27  بلانش دوبوآ  | 

برای قاره‌ی بزرگ ِ تنهایی ِ مادرم که خودِ من بود ...

 

 

نشسته‌ایم روی صندلی‌های ته ِ اتوبوس. نور از لا ب لای ِ درخت‌های تازه جوانه زده و شیشه‌های شکسته‌ی خانه‌ی متروک و از میان ِ دست‌های ِ مردی که روی پشت بام ِ خانه‌شان آنتن را تکان می‌دهد، می‌گذرد. من در میانِ سایه‌ روشن‌ها  کنار مادر نشسته‌ام و اتوبوس از تمامِ ماشین‌های گران‌قیمت ِ بلندبالا، جلو می‌زند. به مادر نگاه میکنم که چطور از سرعت ِ اتوبوس ترسیده و فکر می‌کنم چرا او خوشحال نیست؟ چرا برای قاب ِ عکس‌های جدید خوشحال نیست؟ چرا برای بلند شدن ِ موهای ِ من خوشحال نیست؟ چرا برای تن ِ سالم‌ـمان و سقف ِ بالای ِ سر‌ـمان و ظرف ِ پایه بلند ِ کریستالی خوشحال نیست؟ و چرا موهای من برای خوشحالی ِ مادر سریع‌تر رشد نمی‌کنند؟ دست‌هایم یخ می‌کند. مثل ِ حالا. مثل ِ همیشه. مثل ِ روزی که در تراموا غش کردم. مثل ِ روزی که فهمیدم دل‌‌ـم برای انگشت‌های کشیده‌ی مردی تنگ شده. مثل ِ روز ِ پیش از عید که پدر با اتوبوس تصادف کرد. و از دست‌های مادر می‌آویزم. " پس چرا سردی؟" و بغض گلویم را فشار می‌دهد. وقت ِ رفتم گفتم‌ـت چرا منت ِ شوهرت را می‌کشی؟ ما که خودمان پا داریم. من بدخلق‌ـم اما تنهایت نمی‌گذارم. چرا تنهایی ِ تو این همه مسری‌‌ـست؟ و چرا هیچ‌وقت هیچ‌کدام از هدیه‌های روز ِ مادر ِ خواهرانم را دوست نداشتی؟ و چرا تصویر ِ ذهنی ِ من از تو چشم‌های خیس‌ـت است و صدایی که از تو در گوش ِ من ضبط شده، صدای فین فین کردن ِ بعد از گریه است؟ چرا تنهایی ِ تو این‌همه مسری‌ است و چرا ما هیچ‌کس را نداریم؟ و چرا دیگر خودمان را هم نداریم؟ راست‌ میگویی من باید به فکر باشم. به فکر ِ تنهایی ِ مسری ِ تو و چشم‌های پر حرف‌ـت و به قول ِ خاله دست‌ برای دیگران تکان بدهم و بگذارم موهایم بلند شوند و باز فر بخورند و بیایم بنشینم رو ب روی ِ تو و آینه و کمی آرایش کنم و تو فکر کنی که عجب قشنگ‌تر شده ام از وقتی موهایم مثل ِ دیوانه‌ها کوتاه نیست. دست‌هایت را محکم‌تر می‌فشارم و چشم‌هام را به بهانه‌ی نور ِ مستقیم ِ خورشید ِ در حال ِ غروب ِ پنج و سی و هشت دقیقه‌ی عصر می‌بندم. من دل‌تنگ‌ـم و از تقلای ِ این روزها خسته و زخم ِ چرکینِ غرورم وسعتی به پهنای تنهایی‌ت پیدا کرده. بیا پیاده شویم مادر. هرچند که اینجا هم ایستگاه ِ ما نیست. من سعی میکنم دختر ِ خوش‌بخت ِ تو باشم و به این تنهایی ِ مسری پایان دهم ... 

 

 

+ اسپند ماه ِ خوشی نیست ..

 

 

+  یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۲ساعت 21:35  بلانش دوبوآ  | 

تن‌هایی ...

 

 

حواس‌ـم به نوشتن نیست. حواس‌ـم به لباس‌های مندرس ِ چپیده شده توی کشوی زهوار در رفته‌ام است که هر بار  بهشان فکر می‌کنم چیزی از حرص گلویم را می‌فشارد. همین حالا باید درشان بیاورم. نیمی‌شان را بسوزانم و نیم ِ دیگر را از نو تا و نیم تا بزنم. می‌دانم که آرام می‌گیرم. می‌دانم ... می‌دانم مرض وسواس ِ مادرم مسری است که اگر نبود ذهن‌ـم درست میان ِ نوشتن، درگیر ِ لباس‌های درهم نمی‌شد و پوست ِ تن‌ـم به خاطرِ استحمام ِ بی‌رویه، پوست پوست نمی‌شد.

 بلند می‌شوم. می‌روم سر وقت لباس‌ها و از حرص بغض می‌کنم و از ترس اشک می‌ریزم. من می‌ترسم. از تنهایی ِ روزهای بیست و سه ساله‌گی می‌ترسم و می‌دانم مرض ِ افسرده‌گی ِ مادربزرگ از مرض ِ وسواس ِ مادرم مسری‌تر است. حواس‌ـم نیست. حواس‌ـم به هیچ‌جا نیست. باید  لباس‌ها را هم رها کنم و خودم را به حمام برسانم و آنقدر خودم را بسابم که محو شوم.

 نوشتن را هم نیمه‌کاره رها میکنم و در سپیدی کاغذ طرح ِ آن فوک ِ تکراری ِ احمق را می‌کشم. از سر ِ بدبختی اشک می‌ریزم و به دست‌هایی فکر می‌کنم که از کف‌شان دادم.

باز به لباس‌ها برمی‌گردم و دیوانه‌وار در میان‌شان غلت می‌خورم. من به دروغ تنها نیستم. من این همه‌ام. من پولیور ِ صورتی‌ام و دست‌کش‌های بافتنی و پیراهن ِ خاکستری و من شال‌گردن ِ نداشته‌ام. من این همه‌ام و اشک می‌ریزم. 

حواس‌ـم به نوشتن نیست. حواس‌ـم به بغض ِ تنهاییست. من از تنهایی بیزارم و در اتاق را می‌بیندم. و فکر می‌کنم به تنهایی مادرم که پشت ِ در ِ بسته‌ی اتاق مانده و دل‌‌ـم می‌سوزد. من برای تنهایی مادرم که تنهایی من است می‌ترسم و اشک می‌ریزم. 

باید به لباس‌ها برگردم و نوشتن را از سر بگیرم ...

 

 

+ هذیان‌های ذهن ِ بیمارم ... 

+ کات/ ...

 

 

+  پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 23:7  بلانش دوبوآ 

مطالب قدیمی‌تر