X
تبلیغات
اتوبوس ـی به نام هوس

اتوبوس ـی به نام هوس

آینه دروغ می‌گوید ...



خوب نبود. درست نبود. اما من جای تخت ِ خواب‌ـش را بلد بودم و می‌دانستم پتویش چ رنگی‌ـست. و صبح‌ها ک در خانه‌ی تاریک ِ پدری از خواب بی‌دار می‌شدم، می‌دانستم نور از چ زاویه‌ای و از کدام ِ سمت ِ پنجره در حال ِ برخورد کردن ب چشم‌هایش است و چشم‌هام را از شدت ِ نور ریز می‌کردم. بعد هم  خیره می‌شدم به سقف ِ بالای سرم و ترک‌‌های سقف ِ اتاق ِ او را می‌دیدم و بعد با تصور غلت زدن‌ـش، غلت می‌زدم و بعد بلند می‌شدم و با قدم‌های کوتاه‌ـش به سمت ِ توالت سرازیر می‌شدم. نرسیده به توالت، مقابل ِ آینه‌ای بیضی شکل با گچ بُری‌های سپید که هرگز وجود نداشت می‌ایستادم و او را می‌دیدم. موهایی آشفته و کم‌پشت، چشم‌هایی ریز و بادکرده، لب‌هایی گوشتی و کبود، سینه‎ای پرمو با رد ِ بخیه‌ای  بلند و متمایل ب قلب، شکمی جلو آمده و دست‌هایی کوتاه و موکت شده از مو. دستی می‌کشیدم به موهای خودم که مثلن مرتب‌ـشان کرده باشم. و بعد خیره می‌شدم ب او. ب خودم. و چندشم می‌شد. نه از تصویر ِ مردی ک روزی دوست‌تر داشتم‌ـش، بلکه از ذهن‌‌ـم که تصویر ِ او و خانه‌اش را منتقل کرده بود ب بخش ِ حافظه‌ی بلند مدت. او دستی ب بدنش می‌کشید و در  توالت را باز می‌کرد و من هجوم می‌بردم ب سمت ِ توالت‌فرنگی و سر فرو می‎بردم در گودی‌اش وعوق می‎زدم تمامِ تصوراتم را و او مشغول ِ دفع ِ سموم بود و من هرچه دست درحلق می‌انداختم فایده‌‌ای نداشت. من می‌دانستم چندمین نفرم ک آن اتاق را و آن آینه را و آن مرد را نه ریز ب ریز اما اندکی از بر است .



+ به یاد آوردنِ آن روزهای گس ِ مسموم هیچ ندارد ما برای نوشتن خوب است.



+  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 23:35  بلانش دوبوآ  | 

برای قاره‌ی بزرگ ِ تنهایی ِ مادرم که خودِ من بود ...



نشسته‌ایم روی صندلی‌های ته ِ اتوبوس. نور از لا ب لای ِ درخت‌های تازه جوانه زده و شیشه‌های شکسته‌ی خانه‌ی متروک و از میان ِ دست‌های ِ مردی که روی پشت بام ِ خانه‌شان آنتن را تکان می‌دهد، می‌گذرد. من در میانِ سایه‌ روشن‌ها  کنار مادر نشسته‌ام و اتوبوس از تمامِ ماشین‌های گران‌قیمت ِ بلندبالا، جلو می‌زند. به مادر نگاه میکنم که چطور از سرعت ِ اتوبوس ترسیده و فکر می‌کنم چرا او خوشحال نیست؟ چرا برای قاب ِ عکس‌های جدید خوشحال نیست؟ چرا برای بلند شدن ِ موهای ِ من خوشحال نیست؟ چرا برای تن ِ سالم‌ـمان و سقف ِ بالای ِ سر‌ـمان و ظرف ِ پایه بلند ِ کریستالی خوشحال نیست؟ و چرا موهای من برای خوشحالی ِ مادر سریع‌تر رشد نمی‌کنند؟ دست‌هایم یخ می‌کند. مثل ِ حالا. مثل ِ همیشه. مثل ِ روزی که در تراموا غش کردم. مثل ِ روزی که فهمیدم دل‌‌ـم برای انگشت‌های کشیده‌ی مردی تنگ شده. مثل ِ روز ِ پیش از عید که پدر با اتوبوس تصادف کرد. و از دست‌های مادر می‌آویزم. " پس چرا سردی؟" و بغض گلویم را فشار می‌دهد. وقت ِ رفتم گفتم‌ـت چرا منت ِ شوهرت را می‌کشی؟ ما که خودمان پا داریم. من بدخلق‌ـم اما تنهایت نمی‌گذارم. چرا تنهایی ِ تو این همه مسری‌‌ـست؟ و چرا هیچ‌وقت هیچ‌کدام از هدیه‌های روز ِ مادر ِ خواهرانم را دوست نداشتی؟ و چرا تصویر ِ ذهنی ِ من از تو چشم‌های خیس‌ـت است و صدایی که از تو در گوش ِ من ضبط شده، صدای فین فین کردن ِ بعد از گریه است؟ چرا تنهایی ِ تو این‌همه مسری‌ است و چرا ما هیچ‌کس را نداریم؟ و چرا دیگر خودمان را هم نداریم؟ راست‌ میگویی من باید به فکر باشم. به فکر ِ تنهایی ِ مسری ِ تو و چشم‌های پر حرف‌ـت و به قول ِ خاله دست‌ برای دیگران تکان بدهم و بگذارم موهایم بلند شوند و باز فر بخورند و بیایم بنشینم رو ب روی ِ تو و آینه و کمی آرایش کنم و تو فکر کنی که عجب قشنگ‌تر شده ام از وقتی موهایم مثل ِ دیوانه‌ها کوتاه نیست. دست‌هایت را محکم‌تر می‌فشارم و چشم‌هام را به بهانه‌ی نور ِ مستقیم ِ خورشید ِ در حال ِ غروب ِ پنج و سی و هشت دقیقه‌ی عصر می‌بندم. من دل‌تنگ‌ـم و از تقلای ِ این روزها خسته و زخم ِ چرکینِ غرورم وسعتی به پهنای تنهایی‌ت پیدا کرده. بیا پیاده شویم مادر. هرچند که اینجا هم ایستگاه ِ ما نیست. من سعی میکنم دختر ِ خوش‌بخت ِ تو باشم و به این تنهایی ِ مسری پایان دهم ... 



+ اسپند ماه ِ خوشی نیست ..



+  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 21:35  بلانش دوبوآ  | 

من هیچ / من نگاه ...



چ‌طور می‌شود دل‌مرده‌گی ِ این روزها رانوشت؟! من مدت‌هاست کلمات را گم کرده‌ام و هوای نوشتن را از سر بیرون. این روزها فقط نگاه می‌کنم و فقط ب یاد می‌آورم...



. + بغض می‌شوم فقط و سکوت ...



+  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 22:23  بلانش دوبوآ 

...



خیره شدن به انتهای جاده‌ای که خودم از آن تَرک کردم، برای چشم‌هایم خوب نیست ...

+ هه ...



+  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 23:27  بلانش دوبوآ 

...


هی رد ِ انگشت‌های کشیده‌اش بر خواب‌های من ...



+  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 22:47  بلانش دوبوآ  | 

...



و چشم‌هام که در انتظار ِ خوابی هزاران ساله‌اند ...


 + ...



+  جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 22:35  بلانش دوبوآ 

: )



او کلاه ِ من را روی سرگذاشته و لبخند می‌زند و دوربین با صدایی که در هم‌همه گم شده چیلیک صدا می‌دهد ... گله‌ای هم نیست ... من هم لبخند بلدم ... 



+ شغل ِ شریفی دارم که خسته کننده نیست و زنده‌گی‌‌ام به طرز ِ مسخره‌ای عادی پیش می‌رود. زیاد گرسنه می‌شوم و شب‌ها به جای شمردن ِ گوسپندها برای خواب، معایب ِ چهره‌ام را می‌شمرم و فکر می‌کنم همه‌ی مشکلات با معجزه‌ی طلوع ِ آفتاب و زیبا شدن‌ـم حل می‌شود ...

 + آنها که مرا هنوز هم می‌خوانند، نگران ِ ننوشتن‌ـم می‌شوند و حواس‌ـشان هست، : )



+  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 22:44  بلانش دوبوآ  | 

تن‌هایی ...



حواس‌ـم به نوشتن نیست. حواس‌ـم به لباس‌های مندرس ِ چپیده شده توی کشوی زهوار در رفته‌ام است که هر بار  بهشان فکر می‌کنم چیزی از حرص گلویم را می‌فشارد. همین حالا باید درشان بیاورم. نیمی‌شان را بسوزانم و نیم ِ دیگر را از نو تا و نیم تا بزنم. می‌دانم که آرام می‌گیرم. می‌دانم ... می‌دانم مرض وسواس ِ مادرم مسری است که اگر نبود ذهن‌ـم درست میان ِ نوشتن، درگیر ِ لباس‌های درهم نمی‌شد و پوست ِ تن‌ـم به خاطرِ استحمام ِ بی‌رویه، پوست پوست نمی‌شد.

 بلند می‌شوم. می‌روم سر وقت لباس‌ها و از حرص بغض می‌کنم و از ترس اشک می‌ریزم. من می‌ترسم. از تنهایی ِ روزهای بیست و سه ساله‌گی می‌ترسم و می‌دانم مرض ِ افسرده‌گی ِ مادربزرگ از مرض ِ وسواس ِ مادرم مسری‌تر است. حواس‌ـم نیست. حواس‌ـم به هیچ‌جا نیست. باید  لباس‌ها را هم رها کنم و خودم را به حمام برسانم و آنقدر خودم را بسابم که محو شوم.

 نوشتن را هم نیمه‌کاره رها میکنم و در سپیدی کاغذ طرح ِ آن فوک ِ تکراری ِ احمق را می‌کشم. از سر ِ بدبختی اشک می‌ریزم و به دست‌هایی فکر می‌کنم که از کف‌شان دادم.

باز به لباس‌ها برمی‌گردم و دیوانه‌وار در میان‌شان غلت می‌خورم. من به دروغ تنها نیستم. من این همه‌ام. من پولیور ِ صورتی‌ام و دست‌کش‌های بافتنی و پیراهن ِ خاکستری و من شال‌گردن ِ نداشته‌ام. من این همه‌ام و اشک می‌ریزم. 

حواس‌ـم به نوشتن نیست. حواس‌ـم به بغض ِ تنهاییست. من از تنهایی بیزارم و در اتاق را می‌بیندم. و فکر می‌کنم به تنهایی مادرم که پشت ِ در ِ بسته‌ی اتاق مانده و دل‌‌ـم می‌سوزد. من برای تنهایی مادرم که تنهایی من است می‌ترسم و اشک می‌ریزم. 

باید به لباس‌ها برگردم و نوشتن را از سر بگیرم ...



+ هذیان‌های ذهن ِ بیمارم ... 

+ کات/ ...



+  پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 23:7  بلانش دوبوآ 

مطالب قدیمی‌تر