اتوبوس ـی به نام هوس

 

 

چقدر مانده تا تمام شدن ِ پوست ِ مرده‌ی کف ِ دستم؟!  چقدر باید بِکنم؟ چند بار؟ چند هزار بار؟ قبل از شکوفه کردن ِ درخت‌ها، من از تاول زدن ِ کف ِ دست‌هایم فهمیدم بهار در راه است و بعد هرچه تاول‌ها را کندم به آخر ِ دل مردگی ِ زمستان نرسیدم. زمستان هنوز با من است و من هنوز نمی‌توانم ورق‌های کتابم را لمس کنم. گمان می‌کردم بهار روز ِ دیگریست و از فردا باز باید با همین دست‌های پوست پوست، برای چندرغاز پول و با روی خوش به استقبال لمس ِ آن پاکت‌های آبی ِ کذایی برگردم. بهار روز ِ دیگریست و از فردا آفتاب دیرتر غروب خواهد کرد و نور ِ خورشید به وقت ِ پنج ِ عصر دلچسب خواهد بود. چقدر دیگر بکنم تمام می‌شوند این روزها؟ چندبار؟ چندهزار بار؟

 

 

+  جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:31  بلانش دوبوآ  | 

...

 

 

در راه ِ بازگشت کسی که پشت ِ رل بود، آرام‌تر می‌راند. انگار فهمیده بود دلمان نمی‌خواهد به خانه‌ی اجدادی برگردیم. من  سرم را از پنجره‌ی ماشین بیرون برده بودم و به آسمان نگاه می‌کردم. حس می‌کردم هر آن ممکن است برای ناتوانی‌ام در منجمد کردن ِ جیغ‌های از سر ِ خوشحالی‌مان، گریه سر دهم. دلم می‌خواست همه چیز همانجا، جایی میان ِ بیابان و سرزمین پدری، تمام شود. کاش نمی‌رسیدیم. کاش متوقف می‌شدیم. کاش ...

 

 

+  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:46  بلانش دوبوآ 

...

 

 

من آدم خوش شانسی هستم و در تمام ِ طول خواب دهانم باز می‌ماند و آب ِ دهانم مثل ِ رود جاری می‌شود. هر روز بعد از دست کشیدن بر روی بالش ِ نم دار از بزاق دهانم، لیست سیاه پیام‌های گوشی‌ام را چک می‌کنم و می‌بینم که امروز هم شانس برنده شدن دارم. کافی‌ـست بلندترین کلمه‌ی فارسی را ارسال کنم که در آن مواردی رعایت شده باشد. بعد با ترس به ساعت نیم نگاهی می‌اندازم و به خودم یک ربع فرصت می‌دهم. و تمام یک ربع را به حالت ِ جنین، لوله شده و با خودم کلنجار می‌روم. اضطراب ِ کاری که چندان هم سخت نیست، دلهره‌ی طی کردن راه تا محل ِ کاری که خیلی هم دور نیست. عذاب درد ِ فک و گونه و دندان که اگر نباشد عجیب است.  سرمای اتاق وادارم می‌کند به غلت زدن و پنهان شدن زیر ِ پتو. می‌دانم که نباید بگذارم امروز هم از دستم در برود. می‌دانم که باید کاری کرد و باز هم گم می‌شوم. هیچ وقت نتوانستم وقتی که باید حرکتی کرد، از جایم تکان بخورم. همیشه گه گیجه گرفتم و کرخت شدم. نفهمیدم چطور و از کجا باید شروع کرد. نشستم و ترجیح دادم خیال پردازی کنم. هر روز خودم را به جای یکی از شخصیت‌های داستان‌های خیالی‌ام گذاشتم. من ِ خوش‌بخت. من ِ بی‌غم. منِ تنها در جاده. من ِ زیبا. من ِ موفق. من و رنگ‌های اکرلیک. من و کتاب‌های خوانده. من و داستان‌های نوشته. من و عکس‌های گرفته. من و کسی. من و کسی خندان. من و برای کسی دلتنگ. و دست ِ آخر رسیدم به خودم. من و شوفاژ. من و شوفاژ و حوله‌ی گرم ِ آبی رو لُپ. من و این همه کار ِ نکرده. من و این همه زشت‌تر از روزهای خوش ِ هجده سالگی. من و تنها. من و بی میل. من و همینی که هست. که هر زمان خواستم همینی که هست را بهتر کنم فهمیدم نمی‌شود. زورم نمی‌رسد. چیزی هست که از بیخ غلط است و باز گه گیجه گرفتم. من آدم ِ خوش‌شانسی هستم و این پیام را روزی دو مرتبه دریافت میکنم. من شانس ِ برنده شدن دارم!

 

+ ...

 

 

+  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:42  بلانش دوبوآ  | 

...

 

 

آن روز که بیست ساله‌‌ای عاشق و دوزاری بودم، شانه به شانه‌ام راه رفت. از عرض خیابان‌هایی که تار می‌دیدمشان عبورم داد و آغوشش را نه وسط ِ خیابان نه نزدیکی‌های ایستگاه مترو و نه هیچ جای دیگری برایم باز نکرد.

 

 

 

+ دوستش دارم و هرچه فکر‌ می‌کنم میبینم امکان ندارد آن روز در آغوشش پنهان نشده باشم. 

 

 

+  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:56  بلانش دوبوآ  | 

...

 

 

 

آنقدر بزرگ نشده‌ام که برای میلاد ِ بیست و چهارسالگی‌ام گریه نکنم ...

 

 

+  جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 23:44  بلانش دوبوآ 

...

حالا اگر با لب‌هایی بسته هم جلوی آینه بایستم و حس کنم با این شکل طبیعی‌تر به نظر می‌رسم، باز هم خودم را نمی‌شناسم. چیزی در من گم شده. یا شاید چیزی از من کم شده و این کم شد‌گی از دندان‌های خرگوشی‌‌ام نیست که سعی میکنم بیشتر از این چیزی که پینهان شده‌اند، پنهان‌شان کنم. و این کم‌ شدگی از موهایم نیست که هنوز به سرشانه‌ها نرسیده باز از سرِ بلاتکلیفی کوتاه ِ کوتاهشان کردم...

 

+ خسته‌ام ...

 

+  جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:38  بلانش دوبوآ 

زنده گی !

 

 

میان ایستادن سر ِ ظرفشویی و شستن ظرفها و هر پنج دقیقه  یک بار ضربه زدن به درِ وامانده‌ی کابینت که جیر جیر می‌کرد و در می‌رفت، میان  پوستِ وَر آمده‌ی دستم از ریکا و کلافه گی‌ـم از بوی دست‌کش های زرد ِ پلاستیکی، میان نگاهِ خیره‌ام به قابلمه‌ی تفلون پریده، میان حسِ ناخوشایندِ خیسیِ لباس ِ طوسی‌ام از آب و کف و میان جینگ جینگ ِ قاشق چنگال‌ها، همان لحظه‌ها که بهتر از هر وقت  دیگری میدانستم *زنده‌گی  بد را نمی‌توان خوب زیست*، به دوست داشتن ِ کسی فکر کردم. به دوست داشتن ِ همان که نیمه شب از روی هوس از من پرسید"هستی؟" و من چقدر دلم خواست باشم. و میان ِ خواستن و تلاش برای بودن، بشقاب از دستم لیز خورد و تکه تکه نشد. زنده‌‌گی ِ من که فیلم نبود. مگر یک بشقاب چقدر می‌توانست زپرتی باشد که لیز بخورد توی ظرف شویی و بشکند؟! و من چقدر دلم خواست زنده‌گی‌م فیلم باشد. و چون نبود فهمیدم نباید بی‌کار ماند. باید به شستن ادامه داد. اسکاچ روی بشقاب، اسکاچ روی قابلمه‌ی چرب، اسکاچ روی دست‌ها و اسکاچ روی نطفه‌ی دوست داشتن...

 

 

+ ...

+ پاییز هم مبارک : )

 

 

+  پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ساعت 0:27  بلانش دوبوآ  | 

 

 

یک بلیط به مقصد کجا؟ چه مهم بود؟ مهم رفتن‌ـش بود. مهاجرت، حسرت ِ همیشه‌گیش. که برسد به خیابان‌های آبجو و بوسه و دست آخر هم هفت/هشت ساعت اختلاف زمانی. خب رهایی همین بود لابد و من هم که نه توی چمدان‌ـش جا می‌شدم و نه توی ...

 

 

+ فهمیدم که باید رها کرد چیزی/کسی را که ماندنی نیست و بعد از آن شدم آن کسی که ماندنی ِ کسی نشد ...

+ اسم ِ ماندنی را بعد از چاه ِ بابل دوست دارم ...

+  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۳ساعت 22:22  بلانش دوبوآ  | 

مطالب قدیمی‌تر