اتوبوس ـی به نام هوس

 

 

دل دل کردم و دست آخر گفتم به درک. خُب دل‌ـم می‎خواست حرف بزنم. بپرسم روزهات چطور می‌گذرند؟ بپرسم از دوست داشتن چه خبر؟ بپرسم بلاخره کی نوبت پریدن هواپیمای تو می‌شود؟ بپرسی زنده‌گیم روی روال هست یا نه؟ بپرسی کسی را دوست دارم یا نه؟ بعد از خیسی دست‌هام بپرسی و خوش‌حال بشوم که یادت هست. بعد دعوت‌ـم کنی به ارتفاع و چای و حرف و سکوت. می‌دانی گمان می‎کردم، فقط به غلط گمان می‎کردم که تو هنوز آشنا ترینی و باقیِ مردم همه غریبه...

 

 

+ چرا با هیچ کس نمی‌شود حرف زد؟ چرا آشناترین‌ها غریبه ترین‌ها میشوند؟ چه کنم با این همه بغض؟!

 

 

+  پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 23:37  بلانش دوبوآ 

زنده گی !

 

 

میان ایستادن سر ِ ظرفشویی و شستن ظرفها و هر پنج دقیقه  یک بار ضربه زدن به درِ وامانده‌ی کابینت که جیر جیر می‌کرد و در می‌رفت، میان  پوستِ وَر آمده‌ی دستم از ریکا و کلافه گی‌ـم از بوی دست‌کش های زرد ِ پلاستیکی، میان نگاهِ خیره‌ام به قابلمه‌ی تفلون پریده، میان حسِ ناخوشایندِ خیسیِ لباس ِ طوسی‌ام از آب و کف و میان جینگ جینگ ِ قاشق چنگال‌ها، همان لحظه‌ها که بهتر از هر وقت  دیگری میدانستم *زنده‌گی  بد را نمی‌توان خوب زیست*، به دوست داشتن ِ کسی فکر کردم. به دوست داشتن ِ همان که نیمه شب از روی هوس از من پرسید"هستی؟" و من چقدر دلم خواست باشم. و میان ِ خواستن و تلاش برای بودن، بشقاب از دستم لیز خورد و تکه تکه نشد. زنده‌‌گی ِ من که فیلم نبود. مگر یک بشقاب چقدر می‌توانست زپرتی باشد که لیز بخورد توی ظرف شویی و بشکند؟! و من چقدر دلم خواست زنده‌گی‌م فیلم باشد. و چون نبود فهمیدم نباید بی‌کار ماند. باید به شستن ادامه داد. اسکاچ روی بشقاب، اسکاچ روی قابلمه‌ی چرب، اسکاچ روی دست‌ها و اسکاچ روی نطفه‌ی دوست داشتن...

 

 

+ ...

+ پاییز هم مبارک : )

 

 

+  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 0:27  بلانش دوبوآ  | 

 

 

یک بلیط به مقصد کجا؟ چه مهم بود؟ مهم رفتن‌ـش بود. مهاجرت، حسرت ِ همیشه‌گیش. که برسد به خیابان‌های آبجو و بوسه و دست آخر هم هفت/هشت ساعت اختلاف زمانی. خب رهایی همین بود لابد و من هم که نه توی چمدان‌ـش جا می‌شدم و نه توی ...

 

 

+ فهمیدم که باید رها کرد چیزی/کسی را که ماندنی نیست و بعد از آن شدم آن کسی که ماندنی ِ کسی نشد ...

+ اسم ِ ماندنی را بعد از چاه ِ بابل دوست دارم ...

+  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 22:22  بلانش دوبوآ  | 

از زنده‌گی کردن هام ...



چشم‌هایم ضعیف‌ـند و اشک‌هایم نمی‌توانند در خیابان عینک ِ دودی بزنند و این هیچ منصفانه نیست ...



+  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 20:45  بلانش دوبوآ 

برای قاره‌ی بزرگ ِ تنهایی ِ مادرم که خودِ من بود ...



نشسته‌ایم روی صندلی‌های ته ِ اتوبوس. نور از لا ب لای ِ درخت‌های تازه جوانه زده و شیشه‌های شکسته‌ی خانه‌ی متروک و از میان ِ دست‌های ِ مردی که روی پشت بام ِ خانه‌شان آنتن را تکان می‌دهد، می‌گذرد. من در میانِ سایه‌ روشن‌ها  کنار مادر نشسته‌ام و اتوبوس از تمامِ ماشین‌های گران‌قیمت ِ بلندبالا، جلو می‌زند. به مادر نگاه میکنم که چطور از سرعت ِ اتوبوس ترسیده و فکر می‌کنم چرا او خوشحال نیست؟ چرا برای قاب ِ عکس‌های جدید خوشحال نیست؟ چرا برای بلند شدن ِ موهای ِ من خوشحال نیست؟ چرا برای تن ِ سالم‌ـمان و سقف ِ بالای ِ سر‌ـمان و ظرف ِ پایه بلند ِ کریستالی خوشحال نیست؟ و چرا موهای من برای خوشحالی ِ مادر سریع‌تر رشد نمی‌کنند؟ دست‌هایم یخ می‌کند. مثل ِ حالا. مثل ِ همیشه. مثل ِ روزی که در تراموا غش کردم. مثل ِ روزی که فهمیدم دل‌‌ـم برای انگشت‌های کشیده‌ی مردی تنگ شده. مثل ِ روز ِ پیش از عید که پدر با اتوبوس تصادف کرد. و از دست‌های مادر می‌آویزم. " پس چرا سردی؟" و بغض گلویم را فشار می‌دهد. وقت ِ رفتم گفتم‌ـت چرا منت ِ شوهرت را می‌کشی؟ ما که خودمان پا داریم. من بدخلق‌ـم اما تنهایت نمی‌گذارم. چرا تنهایی ِ تو این همه مسری‌‌ـست؟ و چرا هیچ‌وقت هیچ‌کدام از هدیه‌های روز ِ مادر ِ خواهرانم را دوست نداشتی؟ و چرا تصویر ِ ذهنی ِ من از تو چشم‌های خیس‌ـت است و صدایی که از تو در گوش ِ من ضبط شده، صدای فین فین کردن ِ بعد از گریه است؟ چرا تنهایی ِ تو این‌همه مسری‌ است و چرا ما هیچ‌کس را نداریم؟ و چرا دیگر خودمان را هم نداریم؟ راست‌ میگویی من باید به فکر باشم. به فکر ِ تنهایی ِ مسری ِ تو و چشم‌های پر حرف‌ـت و به قول ِ خاله دست‌ برای دیگران تکان بدهم و بگذارم موهایم بلند شوند و باز فر بخورند و بیایم بنشینم رو ب روی ِ تو و آینه و کمی آرایش کنم و تو فکر کنی که عجب قشنگ‌تر شده ام از وقتی موهایم مثل ِ دیوانه‌ها کوتاه نیست. دست‌هایت را محکم‌تر می‌فشارم و چشم‌هام را به بهانه‌ی نور ِ مستقیم ِ خورشید ِ در حال ِ غروب ِ پنج و سی و هشت دقیقه‌ی عصر می‌بندم. من دل‌تنگ‌ـم و از تقلای ِ این روزها خسته و زخم ِ چرکینِ غرورم وسعتی به پهنای تنهایی‌ت پیدا کرده. بیا پیاده شویم مادر. هرچند که اینجا هم ایستگاه ِ ما نیست. من سعی میکنم دختر ِ خوش‌بخت ِ تو باشم و به این تنهایی ِ مسری پایان دهم ... 



+ اسپند ماه ِ خوشی نیست ..



+  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 21:35  بلانش دوبوآ  | 

من هیچ / من نگاه ...



چ‌طور می‌شود دل‌مرده‌گی ِ این روزها رانوشت؟! من مدت‌هاست کلمات را گم کرده‌ام و هوای نوشتن را از سر بیرون. این روزها فقط نگاه می‌کنم و فقط ب یاد می‌آورم...



. + بغض می‌شوم فقط و سکوت ...



+  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 22:23  بلانش دوبوآ 

...



خیره شدن به انتهای جاده‌ای که خودم از آن تَرک کردم، برای چشم‌هایم خوب نیست ...

+ هه ...



+  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 23:27  بلانش دوبوآ 

...


هی رد ِ انگشت‌های کشیده‌اش بر خواب‌های من ...



+  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 22:47  بلانش دوبوآ  | 

مطالب قدیمی‌تر